X
تبلیغات
رایتل

My little pony

چهارشنبه 21 تیر 1396 ساعت 18:27

راز پنهانــ قسمت چهار

هیوا و تینا شرمنده که نظر نمیدم چون بلاگفا کد تایید برام نمیاره.واقعا ببخشید. 

خب،برید ادامه دیگه. اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشید.

 تولیپا:بچه ها!رد پاهای گِلی اون یارو هنوز هست!اگه دنبال شود کنیم به جایی که رفتن میرسیم .

بانی پاپ از پشت درخت نگاه میکرد و می‌گفت:هاها!نقشه ام گرفت!

همه داشتن رد پاها رو دنبال می‌کردن. راگ یکم مضطرب بود. 

راگ:اه...خب... تولیپا به نظرم باید برگردیم!دنبال کردن ردپاها کار اشتباهیه!

پنی:احمق نباش!تو جادو داری!نباید بترسی!اگر دنبال ردپاها نریم هولاهوپ رو میکشن!!

راگ:باشه. از ما گفتن بود ها...

راگ آروم تر از همه راه میرفت. یکهو همه (به جز راگ)افتادن داخل یه گودال عمیق. 

اسکارلت:آه...اینجا کجاست؟

پنی چراغ قوه اش رو روشن کرد. 

پنی:کجایی راگ؟

ـ من این بالا ام. بهتون گفته بودم که رد پاها رو دنبال نکنید!

بانی پاپ از بالای درخت:کارم درست شد!باید برم و به بقیه خبر بدم!

تولیپا:ما رو از اینجا بیار بیرون!

راگ:دارم......سعی........میکنم.....!اوه. نمیتونم من ضعیف تر از این حرفام. 

اسکارلت:باید خودت بقیه ی راه رو بری. 

پنی:آره تو میتونی!

راگ خداحافظی کرد و رفت.نصف راه رو رفته بود که  بانی پاپ جلوش ظاهر شدو گفت:هه هه!کجا میری قهرمان؟‌

راگ:یه جایی که به تو ربطی نداره!من که میدونم چه جور آدمی هستی!سعی نکن خودتو مهربون نشون بدی!

بانی پاپ:واقعا؟شماها واقعا ساده اید!گول همه چیز رو می‌خورید. ما بلدیم خودمون رو چطور جلوه بدیم مغز فندقی..پس نذار همون بلایی که سر هولاهوپ اومد سر تو هم بیاد!

راگ:هیچ غلطی نمی تونید بکنید.  

بانی پاپ:خواهی دید...

بعد باید بشکن ناپدید شد. 

راگ به راهش ادامه داد تا به همون مخفیگاهی رسید که هولاهوپ رو برده بودن. 

راگ:خب...باید همینجا باشه!

بعد وارد شد. تمام اتاق هارو گشت تا هولاهوپ رو پیدا کرد. 

راگ:تویی هولا هوپ؟

من:راگ؟وایییی دارم خواب میبینم!!

راگ:چرا دستت رو با پارچه بستی؟چرا پارچه اینقدر خونیه؟

من:دستم رو با تیغ زدن. من با پارچه بستنش تا خونش بند بره. 

راگ:بهتری؟

من :اوهوم. فقط جون مادرت منو از اینجا بیار بیرون. 

راگ:باشه. 

بعد دستش رو روی قفل در گذاشت. قفل در با جادو باز شد. هولاهوپ بیرون اومد. یکم از پایین لباسش پاره شده بود و دامنش هم از لکه های خون پر بود. صورتش هم پر زخم بود.موهاش هم پر گرد و خاک بود.   

راگ:وضعت خیلی داغونه.

هولا هوپ:آره.... خیلی. 

از زبون هولاهوپ:

داشتیم می‌رفتیم که کلی آدم جلوی در رو گرفتن. بابام گفت:درمورد فرار بهت چی گفتم؟

من:منم بهت گفتم که دست از سرم برداری!

بعد اومد و یه چاقو روی گردنم گذاشت و گفت: دیگه کارت تمومه!

راگ: مطمئنی؟من که اینطور فکر نمیکنم!

بعد یه پرش بلند توی هوا زد و یه لگد توی صورت بابام زد.

راگ:نباید با یه کنگفو کار دربیوفتی!

بعد چند نفر دیگه رو هم داغون کردیم.سریع از اونجا بیرون رفتیم. رفتیم به اونجا که یه گودال بود و بقیه توش افتاده بودن.اسکارلت از پشت دستمون رو گرفت و کشیدمون پشت درخت. 

اسکارلت: شاید هنوز اونجاست!

من:کی هنوز اونجاست؟

پنی:نمیدونم. ما نشسته بودیم که من متوجه شدم یه چیز سیاهی دور گودال پرواز میکنه!چشمای قرمزی هم داشت!

تولیپا:نمیدونم چی شد که همه اینجا ظاهر شدیم.

راگ:من مطمئنم که اون یه شیطان بوده. 

من:از کجا می دونی؟

همه ساکت ایستادیم.دوباره اون اونجا اومد. داشت داخل گودال رو نگاه می کرد و یه گردنبند توی گردنش بود که یه الماس قرمز داشت.

از اونجا دور شدیم. 

راگ:دیدید؟معلومه که یه شیطانه!عمه ی من بدنش سیاهه و میتونه پرواز کنه؟عمه ی من چشمای قرمز آیه گردنبند شیطانی داره؟ما توی یه سرزمین نفرین شده هستیم!این چیزا توش خیلی هست!اونا دارن آماده میشن تا بیان کل کره ی زمین رو بگیرن!اونا خیلی زیادن!

تولیپا: باشه غلط کردیم.

رفتیم تا به قلعه ای رسیدیم. 

من:بریم داخل؟

پنی:معلومه!

رفتیم داخل. یه نفر از زیر برگ ها گفت:برای بیرون اومدن امنه؟

من:آره امنه.

یه دختر از زیر برگ ها اومد بیرون.بهش میخورد ده سالش باشه. 

پنی:تو که از جن ها نیستی؟

دختره:نه بابا من از دستشون قایم شدم. من کتی هستم. ده سالمه. 

درست حدس میزدم.

من: اینجا چیکار می کنی؟

کتی:من با پدر و مادر وبرادرم به اینجا اومدم.ما می‌خواستیم وسایل باستانی رو کشف کنیم.اما همه به طرز عجیبی کشته شدن. من فقط یه جا نشستم و از خوراکی هایی که آوردیم خوردم. هرکسی که اومده اینجا هیچوقت برنگشته. یا اینجا مرده،یا توی جنگل توسط جن ها کشته شده.

پنی:چند وقته که اینجایی؟

کتی:حدود یک ماه. 

راگ:هولا هوپ شک نکن که زیر دستای بابای توهم شیطانن.مگه ندیدی هر چقدر زدیمشون دوباره سالم شدن؟

من:به نکته ی خوبی اشاره کردی.

همه یه گوشه نشستیم. بعد از کمی استراحت خواستیم  راز پنهان توی قلعه رو پیدا کنیم. همه مشتاق بودیم تا همه جای قلعه رو بگردیم. 

بلند شدیم و رفتیم که ناگهان............

ادامه با ده نظر.





نظرات (3)
+ لونا بانوی شب http://Mlpprincess.mihanblog.com
عالییییییییییییییییییییییییییییییییی
ادامههههههههههههههههههههههههههههههه
جمعه 23 تیر 1396 ساعت 22:39
پاسخ:
وای وای چشممممممممممممممممممممممم حتما میذارم.
+ اداجیو دازل ( هیوا ) http://pony-joon.blogfa.com/
عالیییییی......... ادامهههههههه............
جمعه 23 تیر 1396 ساعت 19:54
پاسخ:
حتماااااااا
عالییییییییی
ادامهههههه
جمعه 23 تیر 1396 ساعت 15:09
پاسخ:
چشممممم
نصف قسمت بعدی رو توی این نوشتم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :